یاد بود استاد شهریار

به تیره بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم

ز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم 

برای گفتن با دوست شکوه ها به دلم بود

ولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم

وگر نگاه امیدی بسوی هیچکسم نیست  

چرا که تیر ندامت بدوخت چشم امیدم

رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانی 

که من به اهل وفا و مروتی نرسیدم 

منی که شاخه و برگم نصیب برق بلا بود 

به کشتزار طبیعت ندانم از چه دمیدم

یکی شکسته نوازی کن ای نسیم عنایت    

که در هوای تو لرزنده تر ز شاخه بیدم

ز آب دیده چنان آتشم کشید زبانه     

که خاک غم به سرافشان چو گرد باد دویدم

گناه اگر رخ مردم سیه کند من مسکین   

به شهر روسیهان شهریار روی سپیدم 



روایت استاد شهریار در روزهای اخر زندگی ایشان مشاهدات دوستان ایشان

و عکسهای موزه شهریار  عکسهایی از وسایل شخصی شهریار غزل در

ادامه مطلب


شعر تاثیر گذار مهدی اخوان ثالث م. امید درباره شهریار که در زمان بستری شدن شهریار در بیمارستان برای استاد سرود.

ادامه نوشته

سالگرد خواهرم

سالگرد خواهر مظلومم است

خواهرم بانوی پاکی بود بانوی دوست داشتنی

بانوی دل شکسته

در شکست جام دل هیچ احتیاج بر سنگ نیست

این شقایق را نگاهی سرد پرپر می کند

این دنیا برایش مثل یک زندان بود

بانوی آب بانوی آینه

مهندس بود تازه درسش تمام شده بود تازه کار می کرد

تصادف کرد که راننده ناآگاه سرویس اداره مقصر بود

پزشکان بی مسئولیت بیمارستان بانک ملی باید در پیشگاه خدا جوابگو باشند

خواهرمظلومم یکماه بعد رفت پیش خدا

چند ماه مانده به رفتنش از این دنیای فانی قرآن می خواند قرآنی با کشف الایات

شبی پس از رفتن دردناکش خواب خواهرم را دیدم که می گفت من زنده ام

تعبیر خواب مرده ای که می گوید من زنده ام ؛ تعبیرش این است که خدای متعال از او راضی و خشنود است. و در ان جهان و ضع خوبی دارد.

خدا رحمتش کند


اما یک حسرت ماند

اگر خواهرم زنده بود زندگیم تغییر می کرد می دانم

الهی ای فلک چون من زبون شی

دلت همچون دل من  غرق خون شی

اگر یک لحظه چون من غم ببینی

چون که زین غم سرنگون شی

ای چرخ فلک خرابی از کینه توست    بیدادگری شیوه دیرینه توست  

ای خاک اگر سینه تو بشکافند       بس گوهر قیمتی که در سینه توست 


بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتش

که بیگه از چمن آزرد و زود روی نهفت

جواب داد که ما زود رفتنی بودیم

چرا که زود فسرد آن گلی که زود شکفت

به جرم یک دو صباحی نشستن اندر باغ

هزار قرن در آغوش خاک باید خفت

خوش آن کسیکه چو گل، یک دو شب به گلشن عمر

نخفت و شبرو ایام هر چه گفت، شنفت


شعر پروین اعتصامی بر مزار خواهرم


برای شادی روح خواهرم صلوات فاتحه ای بخوانید


خداوند رفتگانتان را رحمت کند

این شب های عزیز

علی مولا

امام علی (ع) چه صِفَتی را به ذهن اتان میاورد

گذشت - اخلاص عمل - مردانگی - یتیمان فقرا را شبانه کمک کردن - عدل علی (ع)  

مولا علی (ع) جمع اضداد است

شخصيت امير مؤمنان على(عليه السلام) يك شخصيت وسيع، همه جانبه چند بعدى است و همواره در طول تاريخ به اين خصلت ستوده شده است. او در عين اين كه عدل است ، عدالت است عابدى است شب زنده دار; در محراب عبادت گريان است در ميدان نبرد; سربازى شجاع است در عين حال سرپرستى مهربان  رقيق القلب; حكيمى است ژرف انديش، در عين اين كه فرماندهى است لايق. او هم معلم است  هم خطيب; هم قاضى است ، هم كشاورزی است هم ادیب هم خطیبی منحصر بفرد. در يك كلام، او انسان كامل است.

امام على علیه السلام بشر بود خصوصیات وجود او در هیچ بشرى دیده نشده است، كارهاى آن حضرت شبیه سایر مردم نبود تا مردم بتوانند او را از مقایسه با نفس خود بشناسند بلكه او مظهر العجایب و الغرایب بود كه تمام افراد بشر را در گذشته و آینده مبهوت نموده و خواهد نمود!

اعمال و افعال او كلا خارق العاده و عجیب بود، كسى كه زورمند و توانا باشد تسلیم دیگرى نمی شود و در برابر اجحاف دیگران صبر و تحمل نمی كند زیرا صبر در برابر عجز است نه در برابر توانائى می بینیم که حضرت على علیه السلام در كمال قدرت و نیرو نهایت صبر و حلم را داشته است و این عمل را جز اعجاز به چه می توان تعبیر نمود؟


السلام علیک یا امیرالمومنین

خَوارج شَقی ترین مردمان بودند که شمشير را بر فرق امام علی (ع) فرود آوردند و تكبير گويان به جنگ «اللّه‏ اكبر» رفتند و به نام جهاد و تقوا و اسلام‏خواهى و دين‏باورى،  به نام عدالت‏خواهى و حق جويى، حق و عدل را .... على (ع) را كشتند. اينان خوارج هستند: گروه نادان گروه نا آگاه متعصب که خود بزرگترين ضربت را بر پيكر اسلام زدند، آن هم با اين باور كه تنها مسلمانان واقعى آن‏ها هستند و اسلام در گرو هوس‏هايشان قرار دارد. هم اينك گروه خوارج و پيروان انديشه آنان در گوشه و كنار بلاد اسلامى كم نيستند.


آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یا رب این تاثیر کوکب بر کدامین کوکب است


تمام شب ها یک طرف این شب خاص ( یا این سه شب خاص ) هم یک طرف، خدایا این شب به هر دلیلی که بزرگه به حق این شب عزیز برای بنده هات هر چی خیره رو مقدر کن اگه قراره خودشون کاری بکنن زمینه ای فراهم کن که به طرف خیر و صلاحشون گام بردارن ....


براتون دعا می کنم برام دعا کنید ...



شعر هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه) برای شهریار با شعر بمانیم که چه ؟ پاسخ شهریار

«‌سایه‌» - استاد شهریار

در بین دوستان استاد شهریار چند نفر بودند
یکی ا‌ز این افراد «‌سید ابوالقاسم شهیار» بود که همشهری شهریار بود شهریار توسط ایشان با بعضی از شخصیت‌های آن روز آشنا شدند.
این شخص (‌شهیار) در دوران تحصیلی شهریار در تهران در قسمتی از مخارج تحصیلی به او کمک کرده بود، که طفلک در جوانی مسلول شد و ناکام از دنیا رفت‌. رفتن او داغی بر دل شهریار نهاد که اشعاری را که استاد در رثای او ساخته نشانگر اندازه علاقه شهریار نسبت به ایشان می‌باشد. یکی دیگر از افراد مذکور مرحوم ابوالحسن‌خان «‌صبا» می‌باشد استاد در اشعارشان از «‌استاد صبا» بسیار نام برده و سوز اشعارش را مدیون «‌ساز صبا» می‏داند.
سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار
تا همره ترانه ساز صبا نبود

از افراد دیگری‌که شهریار آنها را عزیز می‏داشت مرحوم نیما یوشیج‌،  تفضلی که شهریار بنامشان اشعاری در دیوانش سروده است‌. یکی دیگر از عزیزترین‌ دوست شهریار هوشنگ ابتهاج «‌سایه‌» شاعر معروف معاصر بود. که روایت شده که  سایه‌، در حد اعلا شیفته اشعار پرسوز و گداز شهریار شده‌، که این موضوع را در شیفتگیش به غزل معروف شهریار «‌پریشان روزگاری‌» که مطلعش بیت زیر می‌باشد می‌توان یافت‌:

زلف تو برده قرار خاطر از من یادگاری

من هم‌از زلف تو دارم یادگاری‌، بیقراری

این غزل چنان در شاعر اثر گذاشته بود، که می‌خواست به هر قیمتی که شده باشد سراینده این اشعار را پیدا کند . 

زمانی شهریار بدون اینکه دوستانش را خبرکند تهران را ترک‌کرده و به تبریز می‏آید. «‌سایه‌» از رفتن شهریار (‌از تهران به تبریز) سخت ناراحت‌می‌شود. یکی دو سال بعد «‌سایه‌» برای دیدار مراد، همراه نادرنادرپور شاعر  عازم تبریز می‏شود.
چون اولین بار بود که به تبریز قدم می‏گذاشتند، با زحمت زیاد خانه شهریار را می‌یابند. هنگامی‏‎که دنبال یافتن خانه شهریار بودند، غزل معروفی را می‏سازندکه مطلعش این است‌:

ای دل به‌کوی او ز که پرسم‌که یار کو
در باغ پرشکوفه‌ که‌ گوید بهار گو

  شهریار بخاطر مهمانانش و ورود آنها به تبریز غزلی در همان وزن و قافیه شعر حافظ ساخت و به سایه ارسال نمود که مهارت و استادی شهریار را می‌توان در این غزل مشاهده‌کرد:

کاروان شوق

گرد سمند یار رسید وسوار هم
شستم به‌اشگ شوق غم ازدل غبار هم
چشمی بسودم ونم اشگی بپای یار
جانان رسیده‌بود وبجان دسترس نبود
او داشت سربلندم ومن شرمسار هم
چشمم نبود و طاقت دیدار یار نیز
چشمم بداد و طاقت دیدار یار هم
تاگرد راه شویم از آن‌کاروان‌گل
ابر بهار می‏شدم و اشگبار هم
وصلم ببرکشید و ببرد از دل حزین
داغ فراق و دغدغه‌ی انتظار هم
با روی وموی اوگذراندم به‌روزگار
بس روزهای روشن و شبهای تار هم
آتش زدم به‌خویش به غوغای واپسین
باشد که خلق بر سرم آیند ویار هم
شمعی بره‌گرفتم وگفتم‌که دلبران
روزی‌گذر کنند از این رهگذار هم
جان‌پروراست سایه‏ی سرو بلند یار
تا پی بری به‌سایه‌ی پروردگار هم
گفتی‌که بر نیایدت از ناله هیچ‌کار
دیدی‌که ناله‌کردم وآمد بکار هم
باجبر روزگار محبت‌کن اختیار
خواهی باختیار شد و بختیار هم
خوف و رجاست وزنه‌ی میزان آدمی
دل بیمناک باید و امیدوار هم
ازمن سلام باد به‌آن یار وآن دیار
یارب‌که یار باد سلامت‌، دیار هم
آن روز یاد بادیه بودیم دور هم
بزمی‌که یاد یار شد ویادگار هم
همراه‌«‌سایه‌»‌نادره‌‌گفتارشاعران
«‌نادر»‌که‌تاج دارد ودربار وبارهم
بشکفت نیش خنده‌ «‌‌مفتون‌» ‌که‌سایه‌گفت
ازشهر شکوه‌دارم وازشهریار هم

از اخرین شعرهایی هم که شهریار درباره سایه ساخته‌، همان «‌گل زبان درقفا» است‌.
همچنین یکی از معروف‌ترین غزل‌هائی‌که سایه درباره‌ی شهریار ساخته بود، غزل معروف «‌شهریارا تو بمان‌» بود که در زیر، خود شعر و پاسخ شهریار به آن آورده می‌شود:


هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

شهریارا تو بمان

با من بیکَس تنها شده یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقش به خون شسته نگارا تو بمان

زین بیابان گذری نیست سواران را لیک

دل ما خوش به فریبی است‌، غبارا تو بمان

هر دم از حلقه ی عشاق پریشانی رفت

به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان

شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم

پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان

«سایه» در پای تو چون موج دمی زار گریست

که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان


پاسخ شهریار


  بمانیم که چه ؟

«سایه» جان رفتنی استیم بمانیم که چه؟

زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟

خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز

دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه؟

آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز

بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه؟

دور سر هلهله و هاله ی شاهین اجل

ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه؟

کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند

هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه؟

قسمت خرس و شغال است خود این باغ مویز

بی ثمر غوره ی چشمی بچلانیم که چه؟

بدتر از خواستن این لطمه ی نتوانستن

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه؟

ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست

کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه؟

گر رهایی است برای همه خواهید از غرق

ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه؟

ما که در خانه ی ایمان خدا ننشستیم

کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه؟

مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار

این قدر پای تعلل بکشانیم که چه؟

قاتل مرغ و خروسیم یکی مان کمتر

این همه جان گرامی بستانیم که چه؟

شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند

ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه؟

سال نو مبارک



از خداوند منان سالی پر از خیر برکت را خواهانم

امسال سال برآورده شدن رویاهای رنگارنگ

امید ارزو رویاهای رنگارنگ مان برآورده می شوند